نمی دانم چه بنویسم فقط دلم نوشتن می خواد فقط می خواهم به پیش بروم تا کجا نمی دانم به کجا را هم نمی دانم نه هدف دارم نه نهایت فقط می دانم که از تنها چیزی که نمی ترسم از نوشتنه
دلم از زندگی گرفته است از این تکراری بودنه نمی دونم این یعنی زندگی این یعنی همون فرصت طلایی همون فرصتی که هر آدم فقط یه بار تجربه اش می کنه
من می خوام بهتر تعریفش کنم این یعنی همون فرصتی که توی تکرار های ملال آور خستگی میاره
اگر زندگی این تکرار پوچه که همون سرنوشت یزید برای اکثر آدمها کافی بود ...!
من یکی که از زندگی سیرم فقط گیجم و نمی دونم چرا بهش چسبیدم چرا از تموم شدنش می ترسم نمی دونم
اصلا ما آدما چی می دونیم هان ؟
می دونیم که باید زندگی کنیم این یکی را می دونیم که کاش این را هم نمی دونستیم
کاش زندگی را که شیوه ای برای بهتر شدن و کمال یافتنش بلد نیستیم اصلا به کل بلد نبودیم
بعضی وقتها مثل الان آرزو می کنم که دو سه هزار سال شایدم عقب تر از اون زندگی می کردم واقعا اونها چه شبی داشتن اینم را نمی دونم فکر می کنم اونا بهتر از ما زندگی می کردن
چرا ؟
!!! تعجب داره چون براش جواب دارم جوابی که برای سوال خودم ساختم ...! خنده دار نیست
« چون حداقل اول این تکرار بودن ، اونها یه کاری کردن ما تقلید و تکرار می کنیم اونها چشمه بودن کارشون رفتارشون از خودشون بوده
اما چرا ما از انسانهای نخستین بد تر شدیم را باز هم نمی دونم چرا در عوض نو آوری از اونها تقلید می کنیم را هم نمی دونم
باز هم این سوال مسخره که زندگی را به سخره می گیره و آزارم می ده « پس تو چی می دونی ؟
جواب یک چیزه یه چیز و یه چیز که دیگه الهه ذهنم شده
« هیچی هیچی هیچی
ندونستن خوبه یا بد بازم نمی دونم
یه چیز دیگه را می دونم اینکه از خودم سیرم از اطرافیانم سیرم از همه چیز و همه کس سیرم
نداشتن هدف یعنی همین سیر بودن یعنی همون ندونستنه
شما فکر می کنید چند نفر هستند که مثل من باشن یعنی درست و حسابی ندونن چی می خوان
اصلا صبر کن ببینم شما می دونی چی می خوای ؟؟؟
متعلق به هیچ موضوع خاصی هم نیست یعنی نمی دونم اینی که نوشتم یعنی چه ؟